برگی از خاطرات سلحشوری و مهربانی- جواد صحرایی رستمی

اسرای عراقی در حلقه محبت رزمنده نونهال مازندرانی


سردار صحرایی / جواد صحرایی

این ها اسیر هستند. گناه دارند. دلم برای آن ها می سوزد؛ پارچ آب را گرفتم و از اولین اسیر شروع کردم و به همه شان آب دادم. احساس می کردم فرمانده ی این هایم. حس تسلّطی بر آن ها داشتم. همه شان بی سلاح بودند...

مطالبی که در ذیل می آید، خاطراتی از کم سن و سال ترین رزمنده دوران دفاع مقدس «جواد صحرایی» است. جواد صحرایی، فرزند همان سردار صحرایی(از فرماندهان لشکر ویژه 25 کربلا) در سن 9سالگی به همراه پدرش در جبهه ها در کنار رزمنده ها حضور پیدا می کرد. بسیاری از رزمندگان، وصیت نامه های سلحشورانه ای که جواد برایشان می خواند را به یاد دارند. در ادامه خاطراتی از جواد که در کتاب «به رنگ کودکی» آمده است را مرور می کنیم.

*****

آقای شّکی آن زمان فرمانده ی گروهان تدارکات یا انتظامات لشكر بود. در «شط علی» كه من را دید، تعجب کرد. بابا آنجا مرا سپرد به او و رفت پی كارهايش. با لهجه ی شیرین کتولی اش گفت:

- جواد! یک کاری می کنی دو کار بیرزد؟

او می دانست وصیت نامه نوشته ام. در پایگاه شهید بهشتی بارها دیده بود بچه های رزمنده دورم جمع می شوند و من هم با صدای بلند، وصیت نامه ام را می خوانم. وصیت نامه ی من سر و صدا کرده بود؛ تا جایی که یک بار در نماز جمعه ی بهشهر با اجازه ی حاج آقا جباری امام جمعه، وصیت نامه ام را خواندم. شکّی گفت:

- جواد! وصیت نامه ای که تو پایگاه خواندی، یادت هست؟

- آره !

- حفظ هستی؟

- آره!

- چهل، پنجاه تا اسیر گرفتیم. تو سوله اند. میای براشون وصیت نامه ات را بخوانی؟

چشم هایم درخشید.

- می آیی برویم؟

در حالی که دست شکّی را محکم چسبیده بودم، می دویدم تا هم پای او بشوم؛ به سوله رسیدیم. دیدم رزمنده ها دورتادور سوله، مثل زنبورهایی که از کندو سردربیاورند، ایستاده اند. ساختمان مخروبه ای بود. وارد ساختمان شدیم. به اسراء نگاه کردم، بوی باروت می دادند، بوی زخم و یأس.

اسرای عمليات «قدس 2» بودند كه در دام بچه های گردان امام محمدباقر(ع) گرفتار شدند. تازه کارهای اولیه ی امداد روی آن ها انجام شده بود. رزمنده ها از سر و کول هم بالا می رفتند. عراقی ها تا مرا دیدند، شُل شدند. حضور یک بچه چند کیلومتر داخل آب و خاک دشمن، برای شان تعجب برانگيز بود. پچ پچ ها را می شنیدم. چشم هایشان داشت از حدقه در می آمد. کنار شکّی، غروری مرا پُر کرده بود. سینه سِتَبر کرده بودم. اسرا، سیاه چُرده بودند و اَخمو. برخلاف رأفتی که چهره ی رزمنده های ما داشت، صورت مضطرب عراقی ها، بیشتر دیده می شد. رزمنده ها فقط منتظر بودند ببینند واکنش من نسبت به اسراء چه است؟ از هم سبقت می گرفتند تا مرا ببینند. می دانستند قرار است اتفاقی بیفتد.

یک لحظه از نگاه عراقی ها وحشت کردم. شکّی یکی را كه نمی دانم از بچه هاي ما بود و عربی می دانست يا از خود عراقی ها كه فارسی بلد بودند، صدا زد. مرا به او نشان داد و گفت:

- این پسر فرمانده ی گردان، آقای صحرایی است. وصیت نامه دارد. به عربی ترجمه کن!

قبل از اینکه وصیت نامه را شروع کنم، احساس کردم کارم نقصی دارد. باید کامل می شد. قبل از شروع     وصیت نامه ام گفتم:

- آقای شکّی! دوست دارم به این ها آب بدهم.

آقای شکّی مات شد.

- برای چی؟

این ها اسیر هستند. گناه دارند. دلم برای آن ها می سوزد.

پارچ آب را گرفتم و از اولین اسیر شروع کردم و به همه شان آب دادم. احساس می کردم فرمانده ی این هایم. حس تسلّطی بر آن ها داشتم. همه شان بی سلاح بودند. جلوی یکی از آن ها توقف کردم. شروع کردم با او حرف زدن. دلیل مکثم پسرعموی پدرم «شهید موسی» بود که سال 1360 مفقود شده بود. همه ی جنازه های شهدای رستم کلا برگشتند، الّا دو نفر که یکی از آن ها موسی است. آن اسیر عراقی شبیه موسی بود؛ به لحاظ لاغری و استخوان بندی صورت. تحلیل بچه گانه ام خنده دار بود. با خودم فکر کردم که با اين شباهت، او می داند موسی کجاست؟

گفتم:

- سلام!

متحیر شده بود. ترسید. گفتم:

- پسرعمو موسی را دیدی؟

متوجه نمی شد چه می گویم، بعد از هر کلمه ای که از دهانم در می آمد، مضطرب تر می شد و وحشت بیش تری بر او چيره می شد. آقای شکی، آن مترجم را فرستاد تا ببیند ماجرا از چه قرار است؟

- چیزی شده؟

 

همان طور که چشم به اسیر دوخته بودم، گفتم:

- پسرعموم را اسیرکردی، بگو! جاش را بگو!

راستش آن همه جمعیت رزمنده و عراقی که داشتند مرا می پاییدند، باعث شد جوگیر شوم.

اسیر مفلوک که متوجه حرف هایم نمی شد، هی سر تکان می داد. مترجم به او فهماند که بچه ی یکی از فرمانده ها هستم و آمده ام دنبال پسرعمویم. اسیر كه به کودکی ام پی برد، لبخند زد. بعد از سقایی، شروع کردم به وصیت نامه خواندن:

«بسم الله الرحمن الرحیم»

- اینجانب، جواد صحرایی رستمی، فرزند رمضان علی، که در سن نُه سالگی به جبهه های حق علیه باطل عزیمت نمودم و ... .

... اگر به شهادت رسیدم، دوچرخه ام را به پسر شهیدی بدهید که پدرش را از دست داده ... .

حیف که همه ی بخش های آن وصیت نامه الان در ذهنم نیست. آقای  بابايی به يكی دو فراز ديگر از وصيت نامه ام اشاره كرد كه آن را با هم مرور می نماييم:

- اگر كسی از من طلبكار است به خانواده ام مراجعه كند.

- اگر به كسی ظلم كرده ام، از او می خواهم مرا حلال كند و ببخشد.

صدای مترجم در حاشیه ی صدای من به گوش می رسید که بند بند وصیت نامه ام را برای اسراء ترجمه می کرد. بعضی از عراقی ها به گریه افتاده بودند. بعضی ها از شدت شگفتی مات شان برد. یک عده هم ناچ ناچ می کردند.

حاج آقای بابایی - مسئول تدارکات وقت لشكر 25 کربلا و از بچه های چالوس آنجا کنارم بود. بعدها می گفت:

ـ آن روز شهید میثمی نماینده ی امام هم برای دیدار رزمندگان به هور آمده بود. وقت نماز جماعت، بعضی از اسرای عراقی با این که وضو گرفتن هم بلد نبودند به نماز جماعت ایستادند.

 

گریه و احساس عراقی ها را که آن روز دیدم، حس بدی که با دیدن شان هنگام ورود به ساختمان و قبل تر از آن داشتم، از بین رفت.

گزارش از سجاد پیروزپیمان

با خاطرات کوچک ترین رزمنده دفاع مقدس - جواد صحرایی رستمی

وقتی بچه های ادوات سرکارم گذاشتند


بیشتر بچه های ادوات لشکر 25، بهشهری بودند. تصورم این بود، قطب نما، تفنگ و این ها به واحد ادوات مربوط است. بکوب خودم را رساندم به ادوات و رفتم تو...

تاریخ هشت ساله ی حماسه و مقاومتِ پیروان حضرت روح الله(ره)، همواره شاهد، قاسم های کربلاهایی بوده است که درس بزرگی به بشریت داده اند. در تفحص این گنج عظیم، رزمنده ی نونهالی را می بینیم که در اوج شور و شوق بازی های کودکانه اش، بازی جنگ را به تمام بازی ها ارجحیت داده و در زیباترین لحظات زندگی در کره خاکی، همبازی شهدایی بوده است که تا به امروز محفوظ بودنش را از برکت همان، هم نفسی می داند. «جواد صحرایی» از اهالی رستم کلای بهشهر مازندران (اعزامی از لشکر همیشه پیروز 25 کربلا)، همان نونهال نماز شب خوانی که خود را همراه با موج بلند روح الهیان قرار داده و پای بر عرصه ی مجاهدت در مسیر رب الارباب نهاد. جواد، نونهال 9ساله ای که با قرائت های معروف وصیت نامه اش، همواره در آن ایام عاشقی، روحیه ی مضاعفی برای رزمندگان بود. اگر او را نشناختید، باید طور دیگری معرفی اش کنیم: (جواد صحرایی، فرزند سردار دلاور، فرمانده ی غیور محور عملیاتی لشکر ویژه 25 کربلا «رمضانعلی صحرایی» است.) متنی که در ادامه می آید، سلسله ناگفته هایی از زبان این رزمنده ی 9ساله از اولین حضورش در جبهه است.

***

بابا به من قول داده بود اگر معدل ام بیست بشود، مرا ببرد خط مقدم. قبل از این هم رفته بودم ولی پیش نیامده بود تفنگ دست بگیرم. حالا چه کسی می خواست به من تفنگ بدهد؟ اصلاً چه کسی جرأت این کار را داشت؛ تفنگی که قدّش از قد من بلندتر باشد به دردم نمی خورد.

همیشه عشقِ قطب نما و دوربین داشتم. دلیلش هم این بود که بابا وقتی از منطقه می آمد، یک قطب نمای جنگی دور فانسقه اش بسته بود و یک دوربین اسرائیلی هم همراهش بود. مدیر داخلی پایگاه (پایگاه شهید بهشتی، از مقرهای لشکر ویژه 25 کربلا)، آقای شکّی بود. علت این که عنوان "مدیر داخلی" یادم مانده، برای این است که اولاً روی اتاق آن نوشته بود: «مدیریت داخلی.» دوماً بیش ترِ سر و کله زدن خانواده های توی شهرک در نبود بزرگ ترهاشان همین مدیریت داخلی بود؛ تأسیسات خراب می شد، سرویس بچه ها نمی آمد یا دیر می آمد، همه و همه با مدیریت داخلی در ارتباط بود. اتاق مدیریت داخلی، توی راه رویی بود. بچه های ادوات هم جای شان داخل همان راه رو بود.

رزمنده 9 ساله، جواد صحرایی در حال قرائت وصیت نامه در نمازجمعه بهشهر

بیشتر بچه های ادوات لشکر 25، بهشهری بودند. تصورم این بود، قطب نما، تفنگ و این ها به واحد ادوات مربوط است. بکوب خودم را رساندم به ادوات و رفتم تو:

ـ سلام!

بچه های ادوات تا چشم شان به من افتاد، سریع خودشان را برای دست انداختن من آماده کردند. یکی از آن ها گفت:

- «بفرما آقا جواد! دم در بد است.»

بیشتر بچه ها مرا به اسم کوچک صدا می زدند.

ـ نه، عجله دارم...

ـ ... امرتان؟

بدون مقدمه گفتم:

- «یک اسلحه، قطب نما و دوربین می خواهم.»

رزمنده 9 ساله، جواد صحرایی در حال قرائت وصیت نامه در نمازجمعه بهشهر

نگاهی به هم انداختند و طرح تازه ای را ریختند. یکی از بچه ها، کاغذی از کشو درآورد و شروع به نوشتن کرد، خیلی جدی. من هم از خوشحالی در پوست ام نمی گنجیدم. پیش خودم  گفتم:

- «بابا که بیاید حتماً از این عرضه و نفوذم تعجب می کند.»

نامه را دستم دادند و پاکتش را هم مهر و موم کردند و گفتند:

- «جواد! این را ببر ستاد لشکر، بده به دفتر. چون باید کارهای اداری اش انجام بشود.»

پاکت را که گرفت ام، دویدم. فکرش را نمی کردم حاج حسین، (سردار شهید حسینعلی مهرزادی، رئیس ستاد لشکر) آن روز در پایگاه باشد. در را با عجله باز کردم. ناگهان دیدم حاج حسین با آن قد بلند و اندام لاغر، ایستاده. تا چشم ام به او خورد، تمام دنیا روی سرم آوار شد. حاج حسین تا مرا دید، اخم کرد و با لحن تندی گفت:

- «جواد! اینجا چه کار می کنی؟»

از ترس، زبانم حرکت نمی کرد. ماتم برده بود. آدمی بودم که در حالت عادی، بیرون از فضای پایگاه هم که حاج حسین را می دیدم، می ترسیدم، چه برسد اینجا ؛ داخل پایگاه. آن هم دفتر حاج حسین.

جواد صحرایی، رزمنده 9 ساله، پشت پدافند

چه جوابی باید می دادم؟ هر چه به مغزم فشار آوردم، نتوانستم توجیه قانع کننده ای پیدا کنم. با لکنت و منّ و مِن گفتم:

- «هیچی، این جا کار داشتم.»

گفت:

- «کار؟ چه کاری؟ تو جز درس خواندن چه کاری داری؟ مگر بابات نگفت، نیا اینجا؟ مگر قول نداده بودی؟ پس این جا چی کار می کنی؟»

با حالت غم زده ی خاصی گفتم:

- «آقای مهرزادی! تو را خدا، به بابا نگو! این آخرین بار است. قول می دهم.»

تازه چشمش افتاد به پاکتِ توی دستم. خواستم قایمش کنم که دیگر دیر شده بود.

جواد صحرایی در آغوش گرم پدر (سردار رمضانعلی صحرایی)

ـ چی هست تو دستت؟

کاغذ را از دستم گرفت. باز کرد. بعد از چند لحظه، حاج حسین که تمام انرژی اش را جمع کرده بود تا مرا بترساند، یکهو خندید و نتوانست خنده اش را پنهان کند. بعداً متوجه شدم که بچه های ادوات نوشته بودند:

- «دفتر ستاد! برادر رزمنده جواد صحرایی فرزند رمضان علی، خدمت می رسند. لطف کنید اقلام زیر را در اختیارشان قرار دهید:

1-  قطب نمای پلاستیکی       1 عدد

2- کلاشینکف لاستیکی         1 عدد

3-کلاه آهنی لاکی               1 عدد 

4-  دوربینِ ...»

ادامه دارد...

بلبل رزمندگان لشکر 25 کربلا که بود؟

یادی از حاج اصغر صادق نژاد و شعر معروف بارالها جزیره مجنون + صوت

تهیُّج و واكنش‌ها احساسی، حماسی و معنوی به هنگام اجرای شعر همین بس كه وقتی رزمندگان و ارادتمندان جنگ مرا می‌دیدند، گویی گمشده‌ای را پیدا كردند و مرا با نام «جزیره‌ی مجنون» خطاب می‌كردند...

اولین بار در سال  1363 همزمان با عملیات بدر بود که با صدا و تصویرش در تلویزیون آشنا شدیم. در قاب سیاه و سفید تلویزیون خانه هایی که پر از دعا برای رزمندگان اسلام بود، مردی با ریش های بلند و با لهجه مازندرانی نوحه ای می خواند و دیگر رزمندگان که دورش حلقه زده بودند سینه زنان زمزمه می کردند: «بارالها جزیره مجنون بیه گلگون، رنگ خون بیته با حمله بدر برارون، ای خدا یاری هاکن اما ره، بئیریم نجف و کربلا ره» همین نوحه حماسی کافی بود تا بسیاری از شمالی ها او را بشناسند .این نوحه خیلی زود در بین مردم جا باز کرد و آغازی بود برای مداحی های حماسی با زبان محلی که مورد استقبال زیاد مردم قرار گرفت. حاج اصغر صادق نژاد در جنگ، تنها یک مداح نبود بلکه او رزمنده ای بود که از مبارزه دل نکند و با جبهه زندگی کرد و همگام با دیگر رزمندگان مازندرانی ابتدا در جهاد و بعد در گردان های حمزه سیدالشهداء(ع) و امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا نقش آفرینی کرد. متن ذیل دلگویه های اوست که تقدیم مخاطبین عزیز می شود.

*****


 


*جبهه رفتنم سراسر امتحان بود

قبل ازعملیات والفجر 6، عازم جبهه شدم. درست در همان روز همسرم درد زایمان برایش بوجود آمد و من هم تمام وسایل اعزام را آماده نموده بودم، با توجه به اینکه در روستا زندگی می کردیم، متأسفانه امکانات اولیه مانند ماشین و تلفن وجود نداشت. به همین علت به دنبال قابله رفتم و از او خواستم که به داد همسرم برسد. اما متأسفانه قابله بعد از معاینه همسرم اعلام کرد که باید همسرم را به نزدیکترین مرکز درمانی ببرم و از دست او کاری ساخته نیست. در آن زمان مانده بودم که چه کاری باید انجام دهم؟ از طرفی باید جبهه می رفتم و از طرفی نیز همسرم آن وضعیت را داشت، همسرم از درد به خودش می پیچید و  چندین بار هم خطاب به من گفت: «مگر من همسر تو نیستم؟ و شرایط مرا نمی بینی؟ چرا قصد رفتن داری؟» در شرایط خوبی نبودم! تصمیم رفتن و ماندن! این چه امتحانی بود؟ خدایا چه کنم؟

بالاخره تصمیم خودم را گرفتم. همسرم را به صبوری دعوت کردم. از مصائب حضرت زینب(س) گفتم. به او گفتم که فراخوانی شدم و باید بروم. من به جبهه رفتم و همسرم نیز صبوری کرد. بالاخره همان روز به جبهه اعزام شدم و بعد از رسیدن به دهلران با هزار بدبختی تلفنی پیدا کردم و با یکی از آشنایان توانستم تماس بگیرم و از حال همسرم بپرسم که آن شخص گفت: خانواده من، همسرم را به بیمارستان رساندند و خداوند عنایت فرموده و فرزندی را به من هدیه داد.


 

هفت تپه - حاج اصغر در میان رزمندگان غیور گردان امام محمد باقر (ع)


*خواندن را شهدا در دلم انداختند

برای اولین بار وقتی بعد از عملیات والفجر6، چند تن از دوستانم مفقود شدم، با دیدن منطقه نیزار، ناخودآگاه از دل سرودم و شهدا به من اجازه خواندن را دادند. از عمق وجود با صدای لرزان و دلی شکسته لب گشودم:

ای خدا صحرای نیزار بهیه كربلا / سنگرها همه بئیه قتلگاه / مهدی ره برس بئیره شهدا

 

*بارالها جزیر ی مجنون، بمب روحیه رزمندگان لشکر 25 کربلا

از ویژ‌گی‌های شعر جزیره‌ی مجنون این بود كه خود بنده، توفیق حضور در عملیات بدر را داشتم و این طور نبود كه تنها وصفش را شنیده باشم. لذا با تأثیر پذیری كامل و بی‌واسطه از فضای حاكم بر آن عملیات غرور آفرین، اقدام به خلق شعر كردم. دیگر ویژگی این شعر، آن بود كه جمع بسیاری از مفاهیم بود به طور مثال حرف دل رزمندگان، فرماندهان و خانواده‌های شهدا به طور مشخص در آن آشكار و نمایان بود.


حاج اصغر در حال اجرای بیادماندنی بارالها جزیره ی مجنون


*مرا با نام جزیره مجنون خطاب می کردند

به دلیل محتوا و سبک اجرا و بسیاری از ویژگی‌های دیگری كه در آن لحاظ بود، این شعر بلافاصله با اجرای بنده در صدا و سیما پخش شد و به لطف خدا و عنایت شهدای عملیات بدر به شكل گسترده مورد استقبال رزمندگان و مردم استان قرار گرفت. شدت تهیُّج و واكنش‌ها احساسی، حماسی و معنوی به هنگام اجرای شعر همین بس كه وقتی رزمندگان و ارادتمندان جنگ مرا می‌دیدند، گویی گمشده‌ای را پیدا كردند و مرا با نام «جزیره‌ی مجنون» خطاب می‌كردند.

خیلی از دوستان وقتی به بنده می‌رسیدند، می‌گفتند: چه عاملی موجب شد كه در این شعر، یادی از امام زمان(عج) كردی؟ و پاسخم به آن عزیزان این بود: زمانی كه نظاره‌گر جان دادن غریبانه‌ی رزمندگان شجاع اسلام بودم، از خدا خواستم هر چه زودتر وجود شریف امام زمان(عج) را برساند تا به داد این مظلومین برسد. (ای خدا برس امام زمون(عج) ـ غرق خون بئینه این عزیزون).

 


*غم سنگین قطعنامه 598

در زمان قبول قطعنامه در هفت تپه بودم. بعد از شنیدن قبول قطعنامه 598، غم سنگینی بر دلم نشست اما بعد از شنیدن سخنان امام و اینكه متوجه شدم ایشان تحت فشارهایی این قطعنامه را پذیرفته اند، متوجه اصل موضوع شده و آرام شدم و در همان لحظه شعری محلی و حماسی را سروده ام تا به رزمندگان هم روحیه داده باشم.

اهل كوفه نیمه، علی بمونده تنها / خستگی ناپذیرمه یا رسول الله

برای حفظ شرف امبه به میدون جنگ / گیرمه شه آرپیجی ره، مهدی ره من زمه ونگ

جنگ كمبه مانند شیر، دشمن ره یارمه شه چنگ / با عجز و ناله اسیر خمینی ره زنده ونگ

خوندمبه نصفه شو آیه و جلنا ره / خستگی ناپذیرمه یا رسول الله


 


*جنگ تمام شد اما...

با پایان جنگ، حماسه در قالبی دیگر آغاز شد. اولین شعر حماسی من (بعد از جنگ) در زمان قبول قطعنامه در هفت تپه بود و دومین سروده من زمانی بود كه امام(ره) دستور داده و اعلام کرده بودند كه گردان های عاشورا پیشانی بند نظام است و یک بیت آن سروده ام این بود:

فرزند عاشورامه یا علی مولا / كوفی نیمه سید علی بمونده تنها


 

حاج اصغر و سردار شهید صمصام طور


*شیر مازندران / من كمیل علی مه

مداحی های حماسی ام ادامه داشت و درباره فتنه سال 88 هم شعری سرودم و بارها در جاهای مختلف در آن ایام این شعر را خواندم:

شیعه مولا علی مه یا امام زمان(عج) / كوفی نیمه محور مردانگیمه / شیر مازندران من كمیل علی مه یا امام زمان(عج) /سلمان محمدی من یا امام زمان(عج)


 

سردار شهید عقیل مولایی و حاج اصغر


*هنوز به من می گویند بارالها جزیره ی مجنون را بخوان

سروده هایم تاثیرات خاصی بر رزمندگان داشته و روحیه آنها را بسیار قوی می کرد و در حال حاضر پس از گذشت سال‌ها از پایان جنگ، گاهی وقت‌ها كه توفیقی حاصل می‌شود و در یادواره‌ها و مراسم شهدا شركت می‌كنم، دوستان اصرار می‌كنند تا بار دیگر حال و هوای جبهه را با خواندن شعر «جزیره‌ی مجنون» زنده كنم و برای من، همین افتخار بس كه این شعر توانسته این چنین، جایگاه عظیمی را در دل بچه‌های رزمنده باز كند. و همچنان نیز تداوم داشته باشد. درود می‌فرستم به روح بزرگ و عرشی شهید بزرگوار ابراهیم(قربان) یوسفی از روستای «قراخیل» قائم‌شهر كه بنده را در خلق چند بیت این شعر یاری رساند. یاد و نام این شهید و همه‌ی دلیر مردان عرصه‌ی جنگ و جهاد گرامی باد.


 

سردار شهید عقیل مولایی و حاج اصغر


متن کامل شعر بارالها جزیره مجنون:

 

بارالها جزیره‌ی مجنون بیه گلگون                      

رنگ خون بیته با حمله بدر برارون

 

ای خدا برس امام زمون                            

غرق خون بئینه این عزیزون

 

رمز یا زهرا بئوتنه در دل مجنون

همچو شیر ژیان بوردنه جنگ بعثیون

 

تار و مار بئینه لشكرِ آن صدامیون

ای خدا یاری هاكن اماره بئیریم نجف و كربلاره

 

بارالها جزیره‌ی مجنون بیه گلگون                         

رنگ خون بیته با حمله بدر برارون

 

ای خدا برس امام زمون                                     

غرق خون بئینه این عزیزون

 

آفرین بر شما نامتون رزمنده ‌شیره               

آن رسول خداوند شماره یک مسیره

 

تا ابد دارین وحدت برارون                        

بَوین بسیج علیه بعثیون

 

ای خدا یاری هاكن اماره بئیریم نجف و كربلاره

 

بارالها جزیره‌ی مجنون بیه گلگون                         

رنگ خون بیته با حمله بدر برارون

 

ای خدا برس امام زمون                                     

غرق خون بئینه این عزیزون

 

این برارون وضو بَیتِنه در شط دجله

حمله بر دشمن بعثی صدام بئینه

 

تا بورن بئیرن اون ضریح کربلا ره

جان عباس و اكبر، حسین جان                    

خاتمه هاده این جنگ ایران

 

بارالها جزیره‌ی مجنون بیه گلگون                         

رنگ خون بیته با حمله بدر برارون

 

ای خدا برس امام زمون                                     

غرق خون بئینه این عزیزون

 

 

ای خدا عاشقان در جزیره خون هدانه                  

پای اسلام و قرآن تِه باز جون هدانه

 

یتیمان برارون همگی چشم به رانِه                   

 

دل رزمنده‌ها داغ‌ داره

بهر مولا حسین بی‌قراره

 

بارالها جزیره‌ی مجنون بیه گلگون                         

رنگ خون بیته با حمله بدر برارون

 

ای خدا برس امام زمون                                     

غرق خون بئینه این عزیزون

 

من بیمه گل خوشبوی تِه ای جانِ مادِر

بَیمِه شهید خدا قوت تِه جانِ مادِر

 

مرگ مِن بی قراری نکن ته جان مادر

 

راه مردان حق اینچنینه

تن به ذلت ندائن همینه

 

بارالها جزیره‌ی مجنون بیه گلگون                         

رنگ خون بیته با حمله بدر برارون

 

ای خدا برس امام زمون                                     

غرق خون بئینه این عزیزون

 

* برای دریافت و استماع فایل صوتی مداحی زیبای بارالها جزیره مجنون روی لینک زیر کلیک کنید.

بارالها جزیره ی مجنون