وقتی بچه های ادوات سرکارم گذاشتند


بیشتر بچه های ادوات لشکر 25، بهشهری بودند. تصورم این بود، قطب نما، تفنگ و این ها به واحد ادوات مربوط است. بکوب خودم را رساندم به ادوات و رفتم تو...

تاریخ هشت ساله ی حماسه و مقاومتِ پیروان حضرت روح الله(ره)، همواره شاهد، قاسم های کربلاهایی بوده است که درس بزرگی به بشریت داده اند. در تفحص این گنج عظیم، رزمنده ی نونهالی را می بینیم که در اوج شور و شوق بازی های کودکانه اش، بازی جنگ را به تمام بازی ها ارجحیت داده و در زیباترین لحظات زندگی در کره خاکی، همبازی شهدایی بوده است که تا به امروز محفوظ بودنش را از برکت همان، هم نفسی می داند. «جواد صحرایی» از اهالی رستم کلای بهشهر مازندران (اعزامی از لشکر همیشه پیروز 25 کربلا)، همان نونهال نماز شب خوانی که خود را همراه با موج بلند روح الهیان قرار داده و پای بر عرصه ی مجاهدت در مسیر رب الارباب نهاد. جواد، نونهال 9ساله ای که با قرائت های معروف وصیت نامه اش، همواره در آن ایام عاشقی، روحیه ی مضاعفی برای رزمندگان بود. اگر او را نشناختید، باید طور دیگری معرفی اش کنیم: (جواد صحرایی، فرزند سردار دلاور، فرمانده ی غیور محور عملیاتی لشکر ویژه 25 کربلا «رمضانعلی صحرایی» است.) متنی که در ادامه می آید، سلسله ناگفته هایی از زبان این رزمنده ی 9ساله از اولین حضورش در جبهه است.

***

بابا به من قول داده بود اگر معدل ام بیست بشود، مرا ببرد خط مقدم. قبل از این هم رفته بودم ولی پیش نیامده بود تفنگ دست بگیرم. حالا چه کسی می خواست به من تفنگ بدهد؟ اصلاً چه کسی جرأت این کار را داشت؛ تفنگی که قدّش از قد من بلندتر باشد به دردم نمی خورد.

همیشه عشقِ قطب نما و دوربین داشتم. دلیلش هم این بود که بابا وقتی از منطقه می آمد، یک قطب نمای جنگی دور فانسقه اش بسته بود و یک دوربین اسرائیلی هم همراهش بود. مدیر داخلی پایگاه (پایگاه شهید بهشتی، از مقرهای لشکر ویژه 25 کربلا)، آقای شکّی بود. علت این که عنوان "مدیر داخلی" یادم مانده، برای این است که اولاً روی اتاق آن نوشته بود: «مدیریت داخلی.» دوماً بیش ترِ سر و کله زدن خانواده های توی شهرک در نبود بزرگ ترهاشان همین مدیریت داخلی بود؛ تأسیسات خراب می شد، سرویس بچه ها نمی آمد یا دیر می آمد، همه و همه با مدیریت داخلی در ارتباط بود. اتاق مدیریت داخلی، توی راه رویی بود. بچه های ادوات هم جای شان داخل همان راه رو بود.

رزمنده 9 ساله، جواد صحرایی در حال قرائت وصیت نامه در نمازجمعه بهشهر

بیشتر بچه های ادوات لشکر 25، بهشهری بودند. تصورم این بود، قطب نما، تفنگ و این ها به واحد ادوات مربوط است. بکوب خودم را رساندم به ادوات و رفتم تو:

ـ سلام!

بچه های ادوات تا چشم شان به من افتاد، سریع خودشان را برای دست انداختن من آماده کردند. یکی از آن ها گفت:

- «بفرما آقا جواد! دم در بد است.»

بیشتر بچه ها مرا به اسم کوچک صدا می زدند.

ـ نه، عجله دارم...

ـ ... امرتان؟

بدون مقدمه گفتم:

- «یک اسلحه، قطب نما و دوربین می خواهم.»

رزمنده 9 ساله، جواد صحرایی در حال قرائت وصیت نامه در نمازجمعه بهشهر

نگاهی به هم انداختند و طرح تازه ای را ریختند. یکی از بچه ها، کاغذی از کشو درآورد و شروع به نوشتن کرد، خیلی جدی. من هم از خوشحالی در پوست ام نمی گنجیدم. پیش خودم  گفتم:

- «بابا که بیاید حتماً از این عرضه و نفوذم تعجب می کند.»

نامه را دستم دادند و پاکتش را هم مهر و موم کردند و گفتند:

- «جواد! این را ببر ستاد لشکر، بده به دفتر. چون باید کارهای اداری اش انجام بشود.»

پاکت را که گرفت ام، دویدم. فکرش را نمی کردم حاج حسین، (سردار شهید حسینعلی مهرزادی، رئیس ستاد لشکر) آن روز در پایگاه باشد. در را با عجله باز کردم. ناگهان دیدم حاج حسین با آن قد بلند و اندام لاغر، ایستاده. تا چشم ام به او خورد، تمام دنیا روی سرم آوار شد. حاج حسین تا مرا دید، اخم کرد و با لحن تندی گفت:

- «جواد! اینجا چه کار می کنی؟»

از ترس، زبانم حرکت نمی کرد. ماتم برده بود. آدمی بودم که در حالت عادی، بیرون از فضای پایگاه هم که حاج حسین را می دیدم، می ترسیدم، چه برسد اینجا ؛ داخل پایگاه. آن هم دفتر حاج حسین.

جواد صحرایی، رزمنده 9 ساله، پشت پدافند

چه جوابی باید می دادم؟ هر چه به مغزم فشار آوردم، نتوانستم توجیه قانع کننده ای پیدا کنم. با لکنت و منّ و مِن گفتم:

- «هیچی، این جا کار داشتم.»

گفت:

- «کار؟ چه کاری؟ تو جز درس خواندن چه کاری داری؟ مگر بابات نگفت، نیا اینجا؟ مگر قول نداده بودی؟ پس این جا چی کار می کنی؟»

با حالت غم زده ی خاصی گفتم:

- «آقای مهرزادی! تو را خدا، به بابا نگو! این آخرین بار است. قول می دهم.»

تازه چشمش افتاد به پاکتِ توی دستم. خواستم قایمش کنم که دیگر دیر شده بود.

جواد صحرایی در آغوش گرم پدر (سردار رمضانعلی صحرایی)

ـ چی هست تو دستت؟

کاغذ را از دستم گرفت. باز کرد. بعد از چند لحظه، حاج حسین که تمام انرژی اش را جمع کرده بود تا مرا بترساند، یکهو خندید و نتوانست خنده اش را پنهان کند. بعداً متوجه شدم که بچه های ادوات نوشته بودند:

- «دفتر ستاد! برادر رزمنده جواد صحرایی فرزند رمضان علی، خدمت می رسند. لطف کنید اقلام زیر را در اختیارشان قرار دهید:

1-  قطب نمای پلاستیکی       1 عدد

2- کلاشینکف لاستیکی         1 عدد

3-کلاه آهنی لاکی               1 عدد 

4-  دوربینِ ...»

ادامه دارد...